آن روزهاي آخر
خاطره ای از سردار شهید حاج خداکرم
داشتيم خودمان را براي سرماي زمستان آماده مي كرديم .
سردار گفته بود كه بايد فكري به حال نگهبان هاي دشت بكنيم . كانال ها را احداث كرده بوديم .
آن كله قندي هاي زرد ، محل عبور و مرور اشرار بود . مرتب گزارش مي رسيد كه از آنجا گذركرده اند .

آن ها گفته بودند بايد سردار را از ميان برداشت . همة ما نگران حال سردار بوديم ؛ اما او اصرار داشت كه شخصاً ناظر كارها باشد . يك روز براي بازديد نوار مرزي آمده بود .
نمي خواست نگهبانها در سرما پاس بدهند . مي گفت : مگر مردم بچه هايشان را از سر راه به ما امانت سپرده اند ؟
خيلي حرص و جوش نيروها را مي خورد . در حاشية مرز، كانال زده بوديم ؛ كانالي عريض و عميق ؛ بگونه اي كه ماشين ها نمي توانستند عبوركنند .
چند روز قبل از شهادت سردار، خبر دادند كه اشرار با لودر كانال را پر كرده اند و وارد خاك ما شده اند . سردار به اتفاق معاونينش آمده بود .
خودش رفت و بالا ايستاد و كانال را تخليه كردند . يك برجك هم در جاي حساس ساخت . مرتب به او مي گفتيم : بياييد برگرديم . منطقه امن نيست .
ولي سردار مي خواست با چشم خودش اتاقك نگهباني را ببيند كه ساخته مي شود ؛ حتي تا لحظة آخر از فكر نيروهاي زيردست خودش غافل نبود .
(( تربیت و آموزش پایگاه مقاومت بسیج شهید مدرس(ره) زواره)